تو بیا نگاه کن
که چه زشت زمان به لحظه های بی تو بودن می خندد!
شب قبل از مرگ است
هوا ابری و اسمان بارانی
امشب واژه ها چه سخت به ذهن ابی ام تلمبار می شوند!
شاید گلایه خواهند کرد از نبودن ونیامدنت...
تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی
کدام جا دو لحظه هایت را پر کرده
که حتی نگاهی به تنهاییم نمی کنی؟
روز مرگ من باز فرا می رسد...
من اینجام اینجا...
گور من اینجاست مرا پیدا کن...
هر که خواهی باش اما باش
و برای روح مرده ام مرهم باش
ای کاش کسی عاشق کسی نمی شد...
اما.............
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟؟؟
مانند آنزمان که مردی ازمیان درختان خیس میگذشت و من نگاه
نکردم..........
به مادر گفتم :
دیگر تمام شد
همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه
تسلتی بفرستیم
....... استادِ چپیدنِ بینِ آدمهابود , بلد بود چهطور ناگهان برود خودش را جا کند مابین دو آدم. جوری که خودشان هم نفهمند که از کِی نشسته بوده آنجا، بینشان.
قناریها وقتی میخوانند که در قفسشان تنها باشند. يعنی فقط وقتهای تنهايیشان سرحال و خوشصدا و قابل معاشرتاند.
اگر يک قناری ديگر بندازی در قفسشان خواندنشان نمیآيد. ساکت میمانند و لب به آواز نمیزنند.
او هم مثل قناری ها بود اما زود پر کشید . ..................
خداوندا !
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...
تاج خورشید نهم بر سر تو
ماه را می کشم از ابر برون
گر که نزدم آیی ، کوچه را فرش کنم از گل یاس
به تنت می پوشم ، از حریر باور ، از گل سادگی و عشق و لباس
و همه هستی را ، به تو خواهم بخشید
تا تو از من باشی ...
باز شب شد و دلم
در هواي مه و نور
اشك و لبخند تورا مي بيند
شوق ديدار تو را مي يابد
باز شب شد و دلم
كنج تنهايي خود
آرزويي دارد
چون سكوتي بي روح
درپي يك سايه
گام بر مي دارد
باز شب شد و دلم
راه ظلمت را ديد
عشق و حسرت را ديد
در دل تاريكي
رنگ مهرت را ديد
باز شب شد و دلم
انتظار شب آخر دارد
كه پس از اين صبح است
روز ديدار تو را مي گويم
قلب من رو شن شد
بعد از اين تاريكي
تو كنارم هستي
و نخواهي كه دوباره گويم
باز شب شد و دلم...

